خردنامه

هیچ جا هیچ خبری نیست: نه در تو , نه در بیرون تو , نه در دیگری …

غزلی در نتوانستن

فروردین۲۰

دُچارِ روز و شبم من ، اسیرِ باران و بادم

از آن چه خواندم،دریغا نمانده چیزی به یادم


گرسنگی، دینِ من شد، برهنگی؛ پوستین ام

مرا مترسان ز دوزخ، که نااُمید از معادم


نه! در بهشت و جهنم، برایِ من نیست جایی

که بوده تردید و پرسش، یقینم و اعتقادم


به هر چه در، هر چه دیوار، سری زدم، تا نمیرم

ولی دعایِ من این بود ، که کاش هرگز نزادم!

چه یاوۀ پرشکوهی ؛ که زُبدۀ کائناتم !!

مخوان اساطیر و تاریخ ، که خسته از عاد و مادَم

کُجاست لطفِ زلیخا؟ برادران، گرگِ هارند

کجا شبیه ام به یوسف، که دفنِ چاهِ شغادم؟

شبیهِ یک زخمِ ناسور، تبسمی لب گشودم

ولی چه گویم؟ دریغا! تو فکر کردی که شادم …

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

دو طرح

فروردین۲۰

( تو )

پرواز فرشته ای

در ارتفاع پست

تمثیل خرام توست

در خیابان ها


( من )

هی نپرس این قدر

که:پس تو  هم …؟

که: تو چرا …؟

آن قدر

نشست جاده زیر پای من

که برد

با خودش مرا

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

لطف تو نیز …

فروردین۲۰

ما را

تجلّی ِ تو

خاکستر کرد

ما را

مشیّتِ تو

سرگردان


لطفِ تو

نیز مایه ی دلتنگی ست

ما را همان

به هیچ ِ پیش از این

برگردان …

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

غروب آدمی

فروردین۲۰

چه فُرصتِ یگانه ای است عُمرِ ما

برایِ اندکی گریستن!


بیا رها کنیم

عشق هایِ شاعرانه

وهم هایِ ناب را


رها کنیم

قصه یِ غروبِ آفتاب را

که این من و توایم

ما فقط

غروب می کنیم

در کرانه هایِ زیستن …

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

ازدحام تنهایان

فروردین۲۰

در شبِ دیدی نیامد؟در شبِ دیگر نمی آید

کو فریبی تازه، تا روحِ مرا شیون نفرساید ؟


هست پایان سیاهی­ها سحر؟ باور مکن ؛ وقتی

مادرِ شب، کودکی جز شرمِ نومیدی نمی زاید


خسته ام از جاده ها؛ تکرارهایِ لال و بیهوده

خسته ام دیگر از این که باز هم صبحی دگر، باید

ای دریغا سایه سارِ سوگواری، یا سکوتی، تا

آفتابِ خسته از رنجِ سفر، پلکی بیاساید

جامِ جسمی کو؟ که در این ازدحامِ تلخِ تنهایان

قدرِ یک جرعه، تو را از هوشیاری هات برباید

حیرتا! این عطرِ دلتنگی فریبِ یادهای کیست؟
می سپارم دل به وهمِ کاش و اما و اگر، شاید

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

بازگرد ای عیدِ نو!

اسفند۲۷

می رسد با هلهله، از جاده ، فروردین

تا کند اسفند و دی را سبز و عطر آگین

تا شود غرقِ شکوفه، شاخسارِ پیر

می وزد در باغ؛ بازیگوش و پاورچین

می دهد تنبور دستِ تاک هایِ پیر

زلف افشان، صوفیِ رقصانِ رنگ آیین

بوسه باران می شود هر پنجره هر صبح

یعنی ای شوقِ تماشا، چشمی! اینک ، این …

..

فاصله ست انگار، بینِ ما و شادی ها

قرن هایِ خسته، دیوارِ بلندِ چین

عیدِ نو! بی حرفِ نو، از جاده می آیی

عید؟ نه ! بهتر بگویم؛ شادیِ غمگین

بگذر و بگذارِمان؛ با زخمِ بی بهبود

بگذر و بگذارِمان با رنجِ بی تسکین

بازگرد ای عیدِ نو! از باغِ نومیدان

هر که­ مان نفرین کند، با او بگو :آمین …

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

خوابی به نام زندگی

اسفند۲۷

من و تو

کابوسِ تلخِ که ایم

در حلقه­ های گریه و تکرار؟

و مرگ

در کدامین دقیقۀ گیج

بیدار می شود

از خواب ­های ما؟

با این شبِ دراز

شک دارم

صبحی در کار باشد…

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

چقدر آخر فریبِ شعر و …

اسفند۹


مگر بیراهه ای گیج ایم، در بُهتِ خیابانها؟

که شکلِ پوچیِ آغازهایِ ماست پایان ها


که ضحاکِ جنون، با مارها از جهلِ ما بر دوش

به دستش جام و جعدِ یار، می رقصد به میدان­ها



شبیهِ ایستگاهی پیر ، در خمیازه پوسیدیم

قطارِ خنده کی رد می شود از ریلِ دندان­ها؟


رها کن یوسف! این ترس و حیایِ کهنه را دیگر

که برهانی نباریده ست بر صبحِ گریبان ها


جوان شد آتشِ تردید در پیراهنِ روحم

چقدر آخر فریبِ شعر و عشق و عطرِ باران ها !


جوانۀ سبزی، از این ” باغِ بی برگی ” برویَد ، کاش!

که رهنِ لقمه ای نان شد زبانِ سرخِ لُقمان ها

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

شاید که گم شده ست…

اسفند۹

برای “پنجم اسفند” که مادرم و شناسنامه ام فکر می کنند که روز تولد من بوده است

در کوچِ ناگزیرِ خود از حیرتِ عدم

این سالِ چندم است که من از تو گم شدم؟

از تو ؟ کدام تو ؟ که ضمیری غریبه است

شاید که گم شده ست کسی دیگر از خودم

خندیده بود مادرم، از گریه های من

خندید و فکر کرد ؛ همین است مقصدم

پُر بود چشم هایِ من از گریه و سوال

از پرسشی که پشتِ  نگاهِ  مُردّدم

..

لب بر لبت نیامد و جانم به لب رسید

یک عمر آزگار که تنها ، که دم به دم …

امسال ، ای عدم ! به تو همسایه تر شدم

یادِ تو مانده کادویِ  جشنِ تولدم ؟

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »

نوبت {هایِ} عاشقی

اسفند۹

در روزگارِ احتیاط محور

بی احتیاطیِ محض است عشق

و  احتیاطِ واجب

در حفظِ فاصله ی معقول

از رویاهای مجنون

کف می زنیم و گریه می کنیم

عشقِ لیلی و مجنون را

در سینما و نامه های عاشقانه

در خیابان اما

دوست­ تر داریم

- هر چند کمتر از تو -

معشوقه هایِ بیشتر را …


تو هم

بیرون بزن

از بازارِ سیاهِ ناز و

زکاتِ چشمهایِ گرسنه کن

زیبایی ات را

در روزگارِ قحطیِ مجنون .

ارسال شده در بخش شعر | No Comments »
« Older Entries