شاید که گم شده ست…
برای “پنجم اسفند” که مادرم و شناسنامه ام فکر می کنند که روز تولد من بوده است
در کوچِ ناگزیرِ خود از حیرتِ عدم
این سالِ چندم است که من از تو گم شدم؟
از تو ؟ کدام تو ؟ که ضمیری غریبه است
شاید که گم شده ست کسی دیگر از خودم
خندیده بود مادرم، از گریه های من
خندید و فکر کرد ؛ همین است مقصدم
پُر بود چشم هایِ من از گریه و سوال
از پرسشی که پشتِ نگاهِ مُردّدم
..
لب بر لبت نیامد و جانم به لب رسید
یک عمر آزگار که تنها ، که دم به دم …
امسال ، ای عدم ! به تو همسایه تر شدم
یادِ تو مانده کادویِ جشنِ تولدم ؟
نوبت {هایِ} عاشقی
در روزگارِ احتیاط محور
بی احتیاطیِ محض است عشق
و احتیاطِ واجب
در حفظِ فاصله ی معقول
از رویاهای مجنون
کف می زنیم و گریه می کنیم
عشقِ لیلی و مجنون را
در سینما و نامه های عاشقانه
در خیابان اما
دوست تر داریم
- هر چند کمتر از تو -
معشوقه هایِ بیشتر را …
تو هم
بیرون بزن
از بازارِ سیاهِ ناز و
زکاتِ چشمهایِ گرسنه کن
زیبایی ات را
در روزگارِ قحطیِ مجنون .
ولی …
دوباره تو
سخن ز عشق
در میان می آوری
ولی
من ِ فلک زده
به هر که می رسم
درست پیش پای ِ من
سپرده بوده
دل به دیگری …
در گشادِ عقده ها گشتی تو پیر …
در گشادِ عقده ها گشتی تو پیر …
حتی نمی خوام بدونم
کی پیدامون می کنه
اگه یه شب
تو کوچه های خوابامون
گم بشیم؟…
عینهو آدمای لاابالی
دیگه ندارم از هیچ کسی
هیچ سوالی
خسته شدم
از گره های کور و
کیسه های خالی!
آخ چه خوبه
رقصی
به سازِ بی خیالی…
عاشقانه های ابلیس
عاشقانه های ابلیس
تا آرزو نکند
تو را کسی جز من
اغواگرانه می رقصم
در نیمدایره ی تاریک
عشق
نخستین جرم سیاسی بود و
من نخستین مجرم سیاسی بودم
آن سرپیچی هم
نخستین نافرمانی مدنی
در چارچوب قوانین جنون بود
و لعنت ابدی
دلشوره ی شیرین گمشده ام ….
در چندمین هزاره ی هجران
هنوز هم
سپیده دم
غروب می کند در اندوهانم
و نیمه شب هایم بی تو
در هق هقی حیران
سپید می شود
و هیچ کس نمی داند
فراق
عاشقان را زیباتر می کند
و هیچ کس نمی داند …
فراق کهنه
مانده از آتشِ خورشید ، اجاقی کهنه
آسمان چیست؟ همان سقفِ اتاقی کهنه
خبرِ تازه نداریم و زمین می چرخد
دورِ خود ، بی نوسان، طبقِ سیاقی کهنه
نسخه ی حیرتِ خیامم و مدهوشِ سوال
ورقی گمشده ام، زیرِ رواقی کهنه
من پر از شوق گناهم پرم از شک و شراب
و شبیه است جهنم به چماقی کهنه
این قدَر سر به سرِ دل منه، ای لحظه ی وصل!
دلِ من نیست، مگر طاقتِ طاقی کهنه
مثل افسانه ی مهتاب و پلنگیم انگار
بین ما نیز فتاده ست طلاقی کهنه
به تو نزدیک ترم، از رگِ گردن امشب
با تو دارد دلم، ای مرگ! وِفاقی کهنه
چه بگویم؟ تو چه می فهمی از دلتنگی؟
که دلت را نفشرده ست فراقی کهنه …
پُرم ز گمشدگی …
پُرم ز گمشدگی …
حلول کرده محالی درون پیرهن ات
خودت بگو، وطن من کجاست جز که تن ات؟
سیاه شد جگر من، سپید شد چشمم
چه ناگهان غریبی ست، شعرِ آمدن ات !
نه ! شعرِ کهنه و نو ، جز ملال ، میوه نداد
به من بده قدحی، از شرابِ خویشتن ات
بزن می و نی و از زلف باز کن گرهی
ردیف کن غزلی با قوافیِ کهن ات
به بوسه قانعم و… من مگر چه خواسته ام !
چه سود می بری از اخم نازِ دل شکن ات؟
چقدر بی تو، نگاهم شود لبالبِ هیچ ؟
پُرم ز گمشدگی ، کاش عطری از دهن ات …
لیلی های لیبرال
لیلی های لیبرال
این روزها، عشقهامان ، یک مستی ِ ناتمام است
خالی ز عطرِ شراب و سرشار از وهمِ جام است
عُرفِ مدرن است و دیگر، اسطوره، خوابی غریب است
عشق و جنون – جوششِ کور – ، بر شهروندان حرام است
ما عاشقانِ ” تنوّع ” ، دلدادگانِ ” تکثّر “
هر روز یک عشق تازه ؛ هر روز دنیا به کام است
هر روز یک عشق ، یک یار ؛ بازارِ شام است انگار
شرمنده ام حضرتِ عشق ! دل هایمان بی مرام است
شرمنده ام حضرت عشق! در شهرِ ما روزگاری ست
شاگردِ حجره ست مجنون ، پادویِ ” ابن السلام” است…
بگذار امشب بگریم، از چشمِ مجنونِ عاشق
امشب که این بغضِ بی پیر، موسیقیِ بی کلام است
بدون این که بدانی
بدون این که بدانی …
نگاه کن! چه زیاد و چه زود دل بستم
به گل، به می، به تبسم ، به عود، دل بستم
سکوتِ کهنه ی تبعید و ناله ی زنجیر
به هر صدا که تو را می سرود، دل بستم
و من که معنیِ وهم و شب و عدم بودم
به چشم های تو – یعنی وجود – دل بستم
به خانقاه و سقاخانه و هزار سراب
و هرچه عقلِ مرا می ربود، دل بستم
ستون ستون، غم تو ، شد مقیم دلم
وزید بغض و به زاینده رود دل بستم
چه اعتراف غریبی ! که سی و سه سال
به هرکسی که شبیه تو بود، دل بستم …