بدون این که بدانی
دی۲۱
بدون این که بدانی …
نگاه کن! چه زیاد و چه زود دل بستم
به گل، به می، به تبسم ، به عود، دل بستم
سکوتِ کهنه ی تبعید و ناله ی زنجیر
به هر صدا که تو را می سرود، دل بستم
و من که معنیِ وهم و شب و عدم بودم
به چشم های تو – یعنی وجود – دل بستم
به خانقاه و سقاخانه و هزار سراب
و هرچه عقلِ مرا می ربود، دل بستم
ستون ستون، غم تو ، شد مقیم دلم
وزید بغض و به زاینده رود دل بستم
چه اعتراف غریبی ! که سی و سه سال
به هرکسی که شبیه تو بود، دل بستم …