پُرم ز گمشدگی …
بهمن۹
پُرم ز گمشدگی …
حلول کرده محالی درون پیرهن ات
خودت بگو، وطن من کجاست جز که تن ات؟
سیاه شد جگر من، سپید شد چشمم
چه ناگهان غریبی ست، شعرِ آمدن ات !
نه ! شعرِ کهنه و نو ، جز ملال ، میوه نداد
به من بده قدحی، از شرابِ خویشتن ات
بزن می و نی و از زلف باز کن گرهی
ردیف کن غزلی با قوافیِ کهن ات
به بوسه قانعم و… من مگر چه خواسته ام !
چه سود می بری از اخم نازِ دل شکن ات؟
چقدر بی تو، نگاهم شود لبالبِ هیچ ؟
پُرم ز گمشدگی ، کاش عطری از دهن ات …