فراق کهنه
بهمن۹
مانده از آتشِ خورشید ، اجاقی کهنه
آسمان چیست؟ همان سقفِ اتاقی کهنه
خبرِ تازه نداریم و زمین می چرخد
دورِ خود ، بی نوسان، طبقِ سیاقی کهنه
نسخه ی حیرتِ خیامم و مدهوشِ سوال
ورقی گمشده ام، زیرِ رواقی کهنه
من پر از شوق گناهم پرم از شک و شراب
و شبیه است جهنم به چماقی کهنه
این قدَر سر به سرِ دل منه، ای لحظه ی وصل!
دلِ من نیست، مگر طاقتِ طاقی کهنه
مثل افسانه ی مهتاب و پلنگیم انگار
بین ما نیز فتاده ست طلاقی کهنه
به تو نزدیک ترم، از رگِ گردن امشب
با تو دارد دلم، ای مرگ! وِفاقی کهنه
چه بگویم؟ تو چه می فهمی از دلتنگی؟
که دلت را نفشرده ست فراقی کهنه …