اسفند۹
مگر بیراهه ای گیج ایم، در بُهتِ خیابانها؟
که شکلِ پوچیِ آغازهایِ ماست پایان ها
که ضحاکِ جنون، با مارها از جهلِ ما بر دوش
به دستش جام و جعدِ یار، می رقصد به میدانها
شبیهِ ایستگاهی پیر ، در خمیازه پوسیدیم
قطارِ خنده کی رد می شود از ریلِ دندانها؟
رها کن یوسف! این ترس و حیایِ کهنه را دیگر
که برهانی نباریده ست بر صبحِ گریبان ها
جوان شد آتشِ تردید در پیراهنِ روحم
چقدر آخر فریبِ شعر و عشق و عطرِ باران ها !
جوانۀ سبزی، از این ” باغِ بی برگی ” برویَد ، کاش!
که رهنِ لقمه ای نان شد زبانِ سرخِ لُقمان ها