ازدحام تنهایان
فروردین۲۰
در شبِ ” دیدی نیامد؟” در شبِ ” دیگر نمی آید“
کو فریبی تازه، تا روحِ مرا شیون نفرساید ؟
هست پایان سیاهیها سحر؟ باور مکن ؛ وقتی
مادرِ شب، کودکی جز شرمِ نومیدی نمی زاید
خسته ام از جاده ها؛ تکرارهایِ لال و بیهوده
خسته ام دیگر از این که باز هم صبحی دگر، باید …
ای دریغا سایه سارِ سوگواری، یا سکوتی، تا
آفتابِ خسته از رنجِ سفر، پلکی بیاساید
جامِ جسمی کو؟ که در این ازدحامِ تلخِ تنهایان
قدرِ یک جرعه، تو را از هوشیاری هات برباید
حیرتا! این عطرِ دلتنگی فریبِ یادهای کیست؟
می سپارم دل به وهمِ کاش و اما و اگر، شاید…