تم القنص يالايراني :) هع لو داخل جحر جربوع طلعناك

تم القنص يالايراني :) هع لو داخل جحر جربوع طلعناك

غزلی در نتوانستن

فروردین۲۰

دُچارِ روز و شبم من ، اسیرِ باران و بادم

از آن چه خواندم،دریغا نمانده چیزی به یادم


گرسنگی، دینِ من شد، برهنگی؛ پوستین ام

مرا مترسان ز دوزخ، که نااُمید از معادم


نه! در بهشت و جهنم، برایِ من نیست جایی

که بوده تردید و پرسش، یقینم و اعتقادم


به هر چه در، هر چه دیوار، سری زدم، تا نمیرم

ولی دعایِ من این بود ، که کاش هرگز نزادم!

چه یاوۀ پرشکوهی ؛ که زُبدۀ کائناتم !!

مخوان اساطیر و تاریخ ، که خسته از عاد و مادَم

کُجاست لطفِ زلیخا؟ برادران، گرگِ هارند

کجا شبیه ام به یوسف، که دفنِ چاهِ شغادم؟

شبیهِ یک زخمِ ناسور، تبسمی لب گشودم

ولی چه گویم؟ دریغا! تو فکر کردی که شادم …

نوشته شده در بخش شعر

Email will not be published

Website example

Your Comment:

CAPTCHA Image CAPTCHA Audio
Refresh Image